پژوهشی در تاریخ بابل چهارشنبه یازدهم دی 1387 10:47

موقعيت شهرستان بابل

سرزمين سرسبز و خوش آب وهوايي که به صورت يک مجموعه جغرافيايي واحد و نواري باريک در سواحل جنوبي درياي خزر به وسيله ديوار عظيم رشته کوه هاي البرز از بقيه کشور جدا شده است، از نظر تقسيمات کشوري به سه استان گيلان، مازندران و گلستان تقسيم شده است. شهرستان بابل محدودة نسبتاً کوچکي از اين سرزمين سرسبز است که در استان مازندران واقع شده است و از دامنه هاي شمالي ومرطوب کوه هاي سوادکوه، فيروزکوه و کنيون از رشته کوه هاي البرز شروع مي شود و جلگه نسبتاً وسيعي را در بر مي گيرد. رودخانه هاي بابل رود، سجادرود، متالون رود، کلارود و چند رودخانه ديگر نيز از ارتفاعات اين ناحيه سرچشمه
مي گيرند.

شهرستان بابل بين 36 درجه و 5 دقيقه و 36 درجه و 35 دقيقه عرض شمالي از خط استوا (مدار مبدأ) و 52 درجه و 30 دقيقه و 52 درجه و 45 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ واقع شده است.

عرض جغرافيايي هر واحد مکاني در نوع آب و هواي مکان مورد نظر مؤثر است . نظر به اين که اين ناحيه در عرض هاي جغرافيايي متوسط واقع شده است، لذا فاقد آب و هواي سردي است که معمولاً در عرض هاي بلند وجود دارد. اگر در بعضي نقاط هواي زمستاني خيلي سرد مشاهده شود، بيشتر به علت ارتفاع زياد از سطح دريا است، نه عرض جغرافيايي.

يکي از عوامل مساعد بودن شرايط آب و هوايي اين ناحيه، عرض جغرافيايي است. شهرستان بابل در 210 کيلومتري شمال شرقي تهران واقع است و در شمال به شهرستان بابلسر، از جنوب به خط الرأس کوه هاي البرز، از غرب به شهرستان آمل و از شرق به شهرستان هاي قائمهشر و سواد کوده محدود مي شود.

 

مساحت اين شهرستان حدود 14301 کيلومتر مربع است که تقريباً 94/5 درصد کل استان را در بر مي گيرد.

به موجب آخرين تقسيمات اداري استان مازندران شهرستان بابل در 1377 شامل سه بخش، ده، دهستان، دو شهر و 556 آبادي است.

آب و هوا:

آب و هواي بابل به طور کلي، معتدل دريايي (خزري) است و اغلب معتبر و اختلاف شديد دارد. ژان شاردن سياح و بازرگان فرانسوي که در دوره شاه عباس دوم صفوي به ايران آمده بود، در شرح سفر خود به مازندران، مي نويسد: «آب و هواي بد محل به قدري است که اسقف فرح آباد کشيش کهن سال و خوب ارمني که به خصوصيات محيط اين منطقه کاملاً آشنايي داشت، مکرر برايم مي گفت که اگر حاصلخيزي و پرمحصولي اراضي مازندران نبود، اين ناحيه به علت بدي آب و هوا مبدل به صحراي لم يزرعي مي گشت. از اواخر آوريل ]اوايل ارديبهشت ماه[ بايستي به کوهستانها که در فاصله بيست و پنج ياسي فرسنگي است، کوچ کرد و سواحل را به علت حرارت شديد و غيرقابل تحمل، که حتي آبها را نيز خشک مي نمايد، ترک گفت؛ چون طي تابستان موذي ترين آب روي زمين فقط در اينجا پيدا مي شود.» افضل الملک هم مي نويسد: «گرمي بارفروش با رطوبت دريا و لزوجت مرکب شده! طوري سخت است که آدمي را از زندگي سير مي کند... ]و[ طوري است که هر آدمي لطيف و نظيف که عرق مي کند، عرق او طوري بدبو و متعفن مي شود که شخص از خود منزجر و متنفر مي شود.» رطوبت هوا، مخصوصاً در تابستانها زياد وگاهي شرجي است و هر تازه واردي از کثرت بارندگي و رطوبت هوا ناراحت مي شود.

 

 

 

کثرت بارندگي:

ابن خرداد در قرن سوم از شدت بارندگي اين نواحي به تنگ آمده بود. تا اين اواخر نيز که هنوز جنگلهاي مازندران دست خوش تطاول نشده بود، بيش تر اوقات باران مي آمد و «بسا اوقات، يک سال تمام بي وقفه باران مي باريد و آفتاب ظاهر نمي شد» و مردم خرافه اي براي «بند آمدن باران»، اسامي چهل کل (چهل کچل) و گاهي چهل قاف را بر روي کاغذي مي نوشتند و به درخت آويزان مي کردند به اين اميد که باران بند بيايد، ولي بند نمي آمد، به نواشته ابودلف: «در زمستان و بيش تر ماه هاي تابستان باران مي بارد». اما، در عصر ما، از شدت بارندگي، بسيار کاسته شده است.

در حال حاضر، پربارانترين فصلها در بابل، فصل پاييز است که تقريباً 35 درصد بارش سالانه را تشکيل مي دهد، و فصل بهار کم بارانترين و خشکترين فصل سال است؛ و به علت کاسته شدن از درختان جنگل، يا به علل ديگر، از مقدار بارندگي کم شده ولي نه به ميزاني که رافع ناراحتي باشد.

علت اين که بام خانه ها در بابل «همه سفال سرخ است از بسياري باران ]مي باشد[ که آنجا آيد تابستان و زمستان». در گذشته، در بيش تر خانه هايي که در بابل مي ساختند، از سفال براي پوشش پشت بام استفاده مي شد ولي «در سالهاي اخير، بيش از 99 درصد واحدهاي جديدساز، از حلب، آلومينيمم و ايرانيت براي پوشش پشت بام استفاده مي کنند در حالي که مي توان با به کار انداختن مجدد کارگاه هاي سفالسازي، باعث توسعه صنعت راکد شده سفالسازي، همچنين، سرعت بخشيدن به امور ساختماني شد به خصوص که حلب، آلومينمم و ايرانيت با آب و هواي منطقه و رطوبت زياد آن، سازگار نيست. علاوه بر اين، با بررسي هايي که توسط کارشناسان به عمل آمده، روشن شد که سفال مناسبترين و بهترين وسيله براي پوشاندن بام خانه در منطقه شمال است و سفال، غير از زيبايي خاص خود، مانع نفوذ گرما و سرما به داخل بام و خانه مي شود واز مقاومت بيشتري نسبت به حلب و ايرانيت برخوردار است و مي تون آن را پس از چند سال، مجدداً در همان جاي خود، زير  و رو نمود در حالي که پشت بام حلبي (شيرواني) خانه هاي جديد، با اين که مدت چنداني از ساخت آنها نمي گذرد، اغلب به علت رطوبت و باران منطقه، به مرور زنگ مي زند و مي پوسد و بايد سراسر آن راتعويض نمود.»

 

رطوبت:

ابوريحان بيروني، به روايت از کتاب المسالک الممالک ابن خرداذبه، مي نويسد: »]اين نواحي[ به اندازه اي رطوبت دارد که گفته اند در قله هاي کوه آن اگر سير بکوبند باران مي آيد و از قول نايب آملي اضافه مي کند «ان هواءها رطب متکاثف بخارات راکده فادا انتشرت رائحه الثوم في خلالها حللت بحدتها و عصرت تکاتف الهواء فلذلک بعقبه المطر»:

هر چه شهري به مازندران نزديکتر باشد، هواي آن مرطوبتر است و بارانش بيشتر، و کوه هاي مازندران به اندازه اي رطوبت دارد که گفته اند در قله هاي آن اگر سير بکوبند باران مي آيد و نايب آملي صاحب کتاب غره اين مسئله را چنين تعليل مي کند که هواي مازندران مرطوبي و بخارات راکدي که در آن است متکاثف است و چون بوي سير به بيان آن پراکنده شود، از آنجا که حاد است، تکاثف هوا را فشار مي دهد و تحليل مي کند و باران به دنبال آن مي آيد.

بيهقي هم مي نويسد: «]در سال 418 ق[ سلطان مسعود ]غزنوي[ در جرجان بود ... از جانب نيشابور و مرو، نغمه سلجوقيه به گوش او رسيد ... سلطان مسعود في الحال متوجه نيشابور گرديد. اما لشکر او از سفر مازندران کوفته و خسته شده بود، و اسلحه ايشان از هواي مازندران زنگ گرفته و خراب شده بودند». و به نوشته جامع التواريخ: «در سمنان اردوبوقا از پيش گيخاتوخان برسيد با چند خروار چاو و ادوات و آلات آن از کاغذ سپيد و آل و غيره؛ به سبب اجراي آن، به شرف بندگي به خدمت غازان رسيد. به پاسخ بفرمود که در اين حدود، خصوصاً در مازندران، از غايت نمناکي و افراط بارندگي و عفونت هوا، آلات آهن و سلاح حرب را يک سال بيش بقا نمي باشد، کاغذ ضعيف چون تار عنکبوت پوسيده، چگونه پايدار تواند بود و فرمود تا تمامت آن را بسوختند ... سنه اربع و تسعين و ستمائه».

شاردن مي نويسد: «در حدود اقامت خود در مازندران ]هم راه با شاه سليمان[ سرزمين آن جا را بسيار بسيار مرطوب يافتم که طوري که شمدي را که شامگاهان در معرض هوا قرار داده بودم، صبح مشاهده کردم بدون اين که قطره باراني فرود آيد،ل از آن آب مي چکد. براي تعريف و توصيف، علاوه مي کنم: آب و هواي سواحل درياي کاسپين ]مازندران[ به قدري بد و خراب است که مأموريت آنجا را به منزله مغضوبيت مي شمارند و هنگامي که شاهنشاه يک شخصيت عالي مقام و مشهوري را به حکومت آنجا منصوب مي دارد، و يا به سمت ناظر (پيش کار و مباشر) بدان جا گسيل مي نمايد، مردم از يکديگر مي پرسند: مگر قاتل و سارق است که او را بدان جا اعزام مي دارند؟ زنگ خوردن فلزات در اين سرزمين به قدري ناگهاني و شديد است که هنوز چهار ساعت از تنظيف و روغن زدن اسلحه من نگذشته بود که آنها را باز زنگ زده يافتم. سلاحهاي مردم محل فقط تبر است، چون شمشيرها را زنگ به غلاف مي چسباند و کمانها نيز نرم و سست است. در اين موضوع حکايت مي کنند که چاپاري از مازندران به اصفهان رسيد که مسلح به شمشير و کمان و تير بود. يکي از اعيان جوان که در دربار حضور داشت، پس از ورود مشاراليه، براي بيم دادن چاپار، چنان که بسيار متداول است، کمان وي را مي خواست بستاند، ولي آن را سخت سست يافت و به او چنين گفت: جناب چاپار، اين چيست؟ کمان شما را کودکي نيز مي تواند بکشد. چاپار در پاسخ اظهار داشت: قربان صحيح است ولي اگر شما خيلي نيرومند هستيد، شمشير مرا از نيام برکشيد. منظور چاپار آن بود که رطوبت است که زه کمانش را سست و تيغ شمشيرش را در غلاف زنگ زده کرده است».

به نوشته ژاک دمورگان: «در جلگه مازندران، نه مارهاي زهرآگين وجود دارد، و نه عقرب يا ديگر حيوانات موذي از اين تيره. اين امنيت ناشي از رطوبت شديد منطقه است و در اين باره، يک ايراني، روزي اين شوخي را کردند: «به مازندران نرويد، اين يک منطقه ناسالمي است که حتي مارها و عقربها نمي توانند در آنجا زندگي کنند». برعکس، در کوهستان خطرناکترين مارها مسکن دارند و به هنگام عبور پياده از صخره ها، بايد کاملاً احتياط نمود. نادر نيستند بومياني که توسط افعي هاي شاخدار گزيده شده و مرده اند».

حرارت هواي بابل، در فصل تابستان 32 و گاهي 35 درجه سانتيگراد است ولي؛ چند سال اخير که به علت شکافته شدن اوزون، درجه حرارت در سطح زمين بالا رفته، حرارت هواي بابل هم اندکي افزايش يافته و در تابستان گاهي به 39 درجه مي رسد که با توجه به رطوبت زياد، تنفس قدري دشوار است و در مواقع ابري، هوا شرجي مي شود. فصل زمستان بابل، «ملايم و درجه تردد حرارت از 5 تا 10 درجه مي باشد وگاهي برف هم مي بارد».

باد بيشتر از طرف مغرب و مشرق مي وزد، بادهاي غربي عموماً گرم و سبب بارندگي مي شود ولي بادهاي شمال شرقي غالباً سرد و در تابستان موجب صافي هوا   و در زمستان موجب بارش برف است و برف گاهي باعث خرابي درخت مرکبات و يخ زدگي محصول آن مي شود. بادهاي جنوب شرقي، معروف به بادکوه، عموماً از غروب تا صبح مي وزد، در تابستان هوا را معتدل و در زمستان سرد مي کند ولي وقتي که امتداد اين بادها تغيير کند، هوا منقلب و بارندگي مي شود.

 

آب آشاميدني:

سابقاً آب آشاميدني مردم شهر از چاه هايي تأمين مي شد که هر کس در خانه خود به عمق 2 تا 3 متر حفرمي کرد. «اين چاه ها، علاوه بر آن که محل توليد پشه بود، آب آنها نيز قابل شرب نبود و اکثر به واسطه داشتن مواد آهکي و املاح ديگر، شور و براي شرب ناگوار بلکه مضر بود ]صابون هم در آن کف نمي کرد و حل نمي شد[ و با آن که استفاده از آب رودخانه مهم بابل، چندان مخارج واشکالي نداشت، معهذا در اين امر حياتي اقدامي به عمل نمي آمد.»

شايان در سال 1328 ش، مي نويسد «شهر بابل آب جاري ندارد و آب مشروب اهالي از چاه هاي کم عمق منازل که اب ناگوار و شوري دارد، تأمين مي گردد. دو حلقه چاه عميق حفر شد که فقط آب آشاميدني قسمتي از شهر را تأمين مي نمايد». ليکن براي لوله کشي، مخصوصاً تصفيه آب آشاميدني، هيچ اقدامي نشد.

نگارنده در سخنراني خود، به نقل از داعي الاسلام، گفتم:

در تــرقيهــاي شهــري پيشــوايان امم

در شمــار آرنــد آب لــولـه را اول قدم

منزل آخر، عمارتسازي است و قصر جم

ليک در ايران من، وارونه شد اين کار هم

در تمدن نعل وارونه زدن عيب و خطا است

کج مرو، سستي مکن ره عمل صاف است و راست

بيخــردها بيــن، ره بيگــانه را کـــردند باز

دولت ايــران بــه مغرب مـي برد اينک نماز

رفت از کف، آن چه باشد زندگي را برگ و ساز

هست يک تومان بهاي آن چه ارزيدي به قاز

همدگر را خوب مي جاپند فرزنــــدان من

واي بر من، خوان يغمايي شد است ايران من

بعد از آن سخن راني و چاپ متن کامل آن، انتظار مي رفت که يکي از هالي متنکن بابل منفرداً يا به اتفاق چند نفر ديگر، از شادروان حاج محمد نمازي شيرازي درس بگيرند و آنان نيز در شهر زادگاه خود، اقدام به لوله کشي و تصفيه آب آشاميدني نمايند اما: بر نيامد ز کشتگان آواي. تا اين که، «شهرداري بابل همتي کرد و شهر را تا حدودي لوله کشي نمود بدين توضيح که براساس طرح آبرساني، مصوب 1343 ش، چند حلقه چاه کم عمق در کنار رودخانه بابل حفر نمود که آب آنها در دو مخزن هوايي ذخيره، و از آنجا، در شبکه آب رساني سطح شهر توزيع مي شود. بعداً براساس برنامه ريزي سازمان آب منطقه اي شمال، و به منظور تأمين آب کافي براي تعدادي از شهرهاي ساحلي درياي مازندران، طرح شبکه آبرساني بين شهري، به مورد اجرا درآمد ولي فقط مرحله اول آن که عبارت از احداث خط لوله بين شهري و يک دستگاه مخزن آب زيرزميني بود، اجرا گرديد و مراحل بعدي متوقف شد. در حال حاضر، با توجه به افزايش بي رويه جمعيت شهر، کم آبي، مخصوصاً در تابستان يک مشکل اساسي است». اما، بر تقدير آن که ، چاه هاي ديگري حفر کنند و لوله کشي شهري را نيز توسعه دهند، تازه موضوع تصفيه آب که يک امر حياتي است، باقي خواهد ماند. درباره فاضلاب خانه ها و خيابانها، کافي است گفته شود که «شهر فاقد سيستم صحيح جمع آوري فاضلاب در سطح شهر مي باشد. به علت بالا بودن سطح آبهاي تحت الارضي، چاههاي منازل که کم عمق است، سريعاً پر مي شود؛ تنها کانال اصلي فاضلاب شهر، شاخه قديم رودخانه بابل مي باشد که فاضلاب قسمتي از اماکن وارد آن مي شود و در انتها، به آقارو تخليه مي گردد. فاضلابهاي ناقص ديگري در بعضي قسمتهاي شهر وجود دارد که فاضلاب را به صورت خام به روخانه ها تخليه مي کند و منجر به آلودگي آب رودخانه و محيط زيست مي شود.

آب معدني هم به مقدار م، در قسمت کوهستاني جنوب بابل، در بندپي از جمله در روستاي «آري» وجود دارد که گفته مي شود آب آن براي امراض پوستي و درد پا، مفيد است.

 

بافت شهر:

قدمت بابل و گسترش کمي شهر، و افزايش جمعت آن، سبب شده است که در بافت شهر دو شکل متفاوت پديد آيد:

شکل اول، محلات مرکزي و قديم شهر است که از ويژگيهاي خاصي برخوردار مي باشد. بافت اصلي اين محلات، کوچه هاي پريپچ و خم و طولاني است که هنوز هم اصالت قديم خود را حفظ کرده اند و در ساختمانهاي آن، بيشتر از چوب و آجر و گل استفاده شده است؛ و حتي در ساختمان عمارات دو طبقه نيز الوار به جاي آهن، به کار رفته است. اين اين نوع خانه ها که به خانه هاي سنتي مشهورند، عموماً داراي اطاقهاي بزرگ با ايوانها و حياطي وسيع، و داراي چاه آب و حوض در وسط حياط، با انبوهي از درختان ميوه و مرکبات، و با باغچه هاي گل و گياه هستند. به عنوان نمونه بافت قديم شهر با کوچه هاي پرپيچ و خم و معماري سنتي، مي توان به محلات پيرعلم، سيد جلال، ابومحله، شمشيرگر محله، بي سر تکيه، آهنگرکلا و چاله زمين اشاره کرد.

شکل  دوم يعني بافت ديگر شهر، خيابانهاي جديد و عريض و ساختمانهاي مستحکم ساخته شده از آهن اجر و بتون مي باشد که با برخورداري از معماري ايران و خارجي احداث شده است.

بدين ترتيب، بافت امروزي شهر مجموعه هاي پراکنده اي است بدون برنامه ريزي، الحاق روستاهاي مجاور بابل بر اثر گسترش بي رويه شهر (روستاي موزيرج در جنوب غربي، اميرکلا رد شمال شرقي)، و در بعضي نقاط هم در قطعاتي از اراضي شهري، مجموعه سازي شده و بخشهايي در ادامه گسترش شهر، به خصوص در شمال شهر، بنا گرديده است مانند خورشيد کلا. علاوه بر اين دراراضي حومه شهر، شهرکهايي ساخته شده که به تدريج، به شهر وصل گرديده اند، مانند شهرک تنددست، يا فرهنگ شهر؛ و هنوز هم؛ «هر روز بخش تازه اي از زمينهاي اطراف شهر، که بسياري از آنها مزارع و باغات قابل استفاده بودند، براي ساخت خانه هاي مسکوني به کار مي رود به نحوي که شهر در اين چند سال اخير، شاهد گسترش در محورهاي ورودي از طرف آمل، علي آباد و بابلسر مي باشد تا جايي که قصبه اميرکلا در شمال بال، امروزه به شهر بابل متصل شده است. در گوشه و کنار شهر هم، ساخت بناهاي تجاري جديد و در شکل متراکم خود، تحت عنوان «پاساژ»، و آپارتمان سازي در حاشيه خيابانها، با سرعت ادامه دارد وهمين امر باعث متمايل شدن مرکز شهر به طرف اين بخشها شده و مي شود و هر روز بر رونق و تجمل آنها افزوده مي گردد. نتيجه اين که بابل با حرکتي نسبتاً سريع، چهره سنتي خود را، درگذار به شهري با چهره جديد تغيير مي دهد.

بعد از سال 1342 ش و متعاقب اصلاحات ارضي ظاهر فريب، ولي بي محتوا، هيچ گونه برنامه ريزي در شهر بابل، براي آينده و حفظ بافت شهر، جز يک طرح جامع فرهنگي مأب، آن هم فقط بر روي کاغذ، که خود مخرب بافت قديم بود، انجام نگرفت؛ و مديريتي که زير پاي خود را نمي ديد، از آينده نگري ناتوان بود.

نتيجه آن که، اندکي بعد از سال 1342 ش، سيل مهاجرين روستياي به بابل، به خصوص، پس از اصلاحات ارضي ]افسادات عمقي[ که هدف بسيار عالي داشت ولي با روش نابخردانه و نسنجيده، سبب خالي شدن روستاها و هجوم روستاييان به شهر شد ونيز تحت فشار جامعه جديد شهري، حومه ها و شهرکهاي بي قواره، و بي تناسب با بافت قديم شهر، ايجاد گرديد به خصوص که شرط صدور جوازهاي ساختماني، هديه هايي بود و هست که «بساز و بفروش»ها به عنوان «همياري» براي خودکفايي شهرداري نياز مي کردند و مي کنند.

با همه اين نابخردي ها، با وجود تمامي محروميتهايي که به بافت قديم شهر بابل تحميل شده، اين بخش هنوز هم به عنوان از شهر زنده است و امکان رشد و تکامل را دارد و مي توان با برنامه ريزي صحيح و با واگذاري فعاليتهايي جذاب و زنده به قسمت قديم شهر، بخشهاي قديم را دست کم، دوباره کانون رفت و آمد و تبادل فرهنگي شهروندان در بخشهاي تازه ساز نمود و در عين حال مشکلات بخشهاي قديم را حل کرد؛ و به خصوص باتعمق و بررسي هر چه بيشتر از ارزشهاي بافت قديم شهر به عنوان راهنمايي در پيشبرد فرهنگ و هنر و معماري و شهرسازي جديد استفاده نمود. اين کار کاملاً شدني است اما، همت يا به قول قدما غيرت مي خواهد:

گفتا که يافت مي نشود جسته ايم ما            گفت آن که يافت مي نشود، آنم آرزو است

 

محله هاي شهر بابل:

«محله به عنوان سلول اصلي شهر سنتي، خواستگاه هاي متفاوت مذهبي، نژادي، قومي يا فرقه اي دارد و جامعه شهري از پيوند واتصال اين محله ها شکل مي گيرد. از ابتداي بناي شهر، هر قوم و قبيله اي، تحت شرايط خانوادگي خود، و منافع مشترک و شبکه هاي خويشاوندي محله اي جداگانه دارند. همبستگي داخلي در هر محله، و درکنار آن، لزوم حفظ محله در مقابل گروه هاي اجتماعي ديگر ساکن در شهر (محله هاي ديگر)، شرايط و زمينه هايي را ايجاد نمود که هر محله در زمينه خدمات و تأسيسات، داراي خود کفايي نسبي و استقلال محدود و مشروط باشد. اين همبستگي اجتماعي، سبب ايجاد عامل رواني تعلق به محله و پيروي افراد از آداب و رسوم نسبتاً واحد، و نيز احساس تمايز نسبت به ساکنا ساير محلات مي باشد. در هر محله از فقيرترين تا ثروتمندترين مردمان زندگي مي کنند و بعد فيزيکي، بين محلات فقيرنيشين و محلات مسکوني ثروتمندان وجود ندارد و اساساً، محلات داراي مرزهاي مشخص و نفوذناپذير نيستند بلکه تفکيک محلات هم تنها در ذهن ساکنان هر محله صورت مي گيرد.

روابط عشيرتي حاکم بر جامعه و محله، نقش اجتماعي هر فرد را، به صورت طبيعي در اين خانواده بزرگ (محله) مشخص  مي کند. ساکنان محله نسبت به يکديگر و نسبت به محله وظايفي دارند و از حقوق خاص «هم محله بودن» برخوردارند. اين روابط اجتماعي در محله به صورت بسيار ظريفي در شکل گيري و استخوان بندي محله مؤثر است و وجود مسجد، تکيه، سقاخانه، حمام و دکاکين محله را توجيه مي کند. اما، افسوس که هجوم فرهنگ و فنون غرب به کشور، به صورت بسيار ناقص و تقليد کورکورانه، و پيچيده تر شدن روابط اجتماعي، و قرار گرفتن اتومبيل به عنوان جز لاينفک زندگي روزمره، و گسترش روزافزون جمعيت، و بسيار عوامل ديگر، سبب شد که محله، ديگر پيوندهاي اجتماعي خود را نتواند هم چون گذشته حفظ نمايد، و با دگرگون شدن شهر در بخش تازه ساز و تبديل و تغير اساس شهر جديد، از نظام محله اي به خيابان سازي، مفهوم محله، دارد کمرنگ مي شود.

در حال حاضر، شهر بابل داراي تقريبا 80 محله است و به برکت طرح جامع، در نظر است از 2 تا 3 محله فعلي، يک محله جديد ايجاد شود و چه بسا، در مراحل بعدي اين کاهش ادامه يابد تا به صفر برسد وديگر از محله نام و نشاني باقي نماند تو گويي که رستم ز مادر نزاد اسامي محلات فعلي از اين قرار است:

1-در قسمت شرقي خيابان بازار از شمال به جنوب: چهارشنبه پيش، بيدآباد، ميانکت، اجابن، سيدزين العابدين، حصيرفروشان، سر حمام ميرزا يوسف، طوقداربن، باب ناظر، بي سرتکيه، مسجد جامع، سيدجلال، مرادبيک، پيرعلم، پياکلا، ابومحله، شمشيرگر محله، يوري محله، افراداربن، گلشن، کاسگر محله، شاهکلا.

2- در قسمت غربي خيابان بازار از شمال به جنوب: آهنکرکلا، سنگ پل، چاله زمين، آستانه، قصاب کلا، بي بي آسيه خاتون، زرگرمحله، خيابان حرم، پنج شنبه بازار قديم.

3- در قسمت غربي خيابان پهلوي از شمال به جنوب: بينجاجي حموم سر، خشت کوره سر، رودگرمحله، چيق حموم سر، لر محله، برج بن، قاضي کتي، سبزه ميدان.

اينها اسامي محله هايي است که درکتاب شهر بابل (متن کامل سخنراني) نوشته شده است. پس از انتشار آن، عده اي از جمله شادوران محمدرضا بدخشان نامه اي به نگارنده نوشته اند و اسامي محله هايي را که از قلم افتاده بود، يادآوري کرده اند بدين قرار (به ترتيب حروف الفبا):

آقارو، اسپيت کلا، استرابادي محله، باغبان محله، پهنا کلا، ترک محله، حمزه کلا، چوباغ محله، دباغخانه پيش، درب شهدا، درزي کتي، درويش تاج الدين، درويش خيل، ديو محله، راضيه کلا، سرحموم ميرزاهادي، سرحموم آقا حسن، شاه زنگي، شعرباف محله، عرب خيل، عطار محله، قادريه محله، قواکلا، کلاچ مشهد، کلاگر محله، کوره سر، گل محله، ليلک محله، ميون دسته، ميون کتي، ميرزا کوچک، ميشکا محله، نفطي محله، نوعلم، هنکلا، هزاربن، همت آباد.

 

ميدان چه ها:

در بافت قديم شهر، محله ها به عنوان سلول زنده بافت عمل مي کنند. ميدان چه در ميانه محله وجود دارد و محل تجمع اهالي محل، گذران اوقات فراغت و برخوردهاي اجتماعي است. اين ميدان چه ها با گذرهاي نسبتاً عريضي که مراکز محله ها را به هم پيوند مي دهد، محل عبور و مرور اهالي شهر مي باشد و به هر محله، شخصيت و ويژگي منحصر به فرد مي دهد.

اين ميدان چه ها عموماً بدون فضاي سبز مي باشد و فقط در بعضي از ميدان چه ها، که نام آن از اسم درختان گرفته شده، احتمالاً يک يا دو درخت از آن نوع وجود دارد مانند «افراداربن» و گاهي آن درخت، ديگر وجود ندارد مانند «طوقداربن» و «اجابن» يا «پرک داربن» (درخت اقاقيا) بعضي از ميدان چه ها نيز به دلايل مذهبي مانند پيرعلم يا به دلايل اقتصادي، مانند سرحموم ميرزايوسف، فضايي بزرگتر دارند.

اغلب آنها هم، شکل هندسي ندارند و در يک يا چند جبهه توسط فضاهاي متعلق به واحدهاي مسکوني ، احاطقه گرديده است. اين ويژگي ها، مراکز محلات بابل را از محله هاي ساير شهرهاي ايران، به ويژه شهرهاي مرکزي و کويري، متمايز مي سازد.

ميدان چه محله سيدزين العابدين داراي بناهايي باارزش در اطراف خودمي باشد مانند بناي امامزاده سيدزين العابدين و خانه هاي مسکوني خانواده اوصيا، خانه مسکوني شادروان سيداحمد اوصيار ارکه از خانه هاي سنتي بسيار زيبا و بزرگ اين ميدان چه است، فرزندان برومند او، به همت والاي خود، نوسازي نمودند و در سال 1381 ش، آن را به عنوان «فرهنگ سره بابل»، به رايگان براي استفاده عموم اهالي، اختصاصي داده اند.

افزون بر اين محوطه ناهموار ميدان چه امام ز اده سيد زين العابدين را نيز، به کيسه فتوت خويش، تسطيح و گل کاري کرده اند تا محل گردش ساکنان محله باشد. روان پدر شاد و يادش گرامي باد که چنين فرزندان شايسته اي از خود به جاي گذاشته است: تلک آثارنا تدل علينا فانظروا بعدنا الي الآثار.

 

تکيه ها:

تکيه جاي روضه خواني و حسينيه است. هر محله حداقل داراي يک تکيه است که به نام همان محله معروف است و اغلب، در قسمت اصلي بدنه ميدان چه محله قرار دارند.

تکيه هاي هر محل داراي فضاي بازي است که در ايام مختلف، مورد استفاده هاي متفاوت مي باشند از جمله:

1- در ايام عزاداري، محل تجمع و تشکل دسته هاي عزاداراي آن محله است و قبل از ماه محرم،آن را با پارچه هاي سياه و شعارهاي مذهبي کتبيه، گاهي هم با لاله و آيينه، تزيين مي کنند. در دو ماه محرم و صفر هر سال، مردم در تکيه ها جمع مي شوند و به عزاداري مي پردازند و بر حسب ميازن درآمد موقوفه، يا به ميزان وجوه جمع آوري شده از اهالي همان محله، ده شب اول ماه محرم، يا بيشتر، اطعام مي کنند.

2- در روزهاي غيرتعطيل، در ميدان چه جلو تکيه، بازار کوچک روز بر پا مي شود مانند ميدان چه حصيرفروشان، و در بعضي از محله ها، در اطراف ميدان چه تکيه، دکان يا دکانهايي براي خريد مختصر مايحتاج روز اهل محله، وجود دارد (مانند ميدان چه طوقداربن). بعضي از تکيه ها خصوصيات خود را دارند مانند:

الف) تکيه زرگر محله به نحوي طراحي شده که فضاي داخل تکيه، نيمه باز است و با يک رديف ستون، ارتباطي کاملاً باز با ميدان چه دارد و بين تکيه و ميدان چه، ارتباط بصري کامل برقرار است.

ب) در بعضي ديگر، مانند اجابن، شمشيرگر محله و باب ناظر، فضاي دخلي تکيه به وسيله درهاي چوبي که داراي شيشه خور مي باشند، از فضاي ميدان چه جدا مي شوند. در اين تکيه ها، ارتباط بصري محدودتر است.

پ) بعضي هم، مثل تکيه هاي مرادبيک، سرحموم ميرزا يوسف، طوقداربن، سرحموم ميرزاهادي، و نقيب کلا، ارتباط داخل و خارج تکيه به وسيله درهاي چوبي، کاملاً از يک ديگر مجزا است.

ت) تکيه حصيرفروشان در سمت شمالي ميدان چه، اين تيکه از نمونه هاي جالب معماري دوران قاجاريه مي باشد. بدنه هاي شرقي و غربي به واحدهاي تجاري و قديم اختصاص دارند. علاوه بر اين، مرکز محله حصيرفروشان، فضايي تجاري است که در امتداد راسته بازار قديم واقع شده و با آن که فقط طاقي اين مرکز را  از مرکز محله سيدزين العابدين جدا مي کند، اين دو مرکز داراي روحيه اي کاملاً متفاوت است. مرکز سيدزين العابدين به دليل ويژگي هاي خود و بناهاي فرهنگي و مذهبي اطرافش، محيطي آرام و ودور از هياهو است ولي مرکز حصيرفروشان فضايي تجاري و در امتداد راسته بازار قديم و پرهياهوي محيطهاي تجاري، زنده و فعال است و با فاصله کمي، از طريق مسير تجاري کوتاه، به محله سرحموم ميرزا يوسف مرتبط مي باشد که اين محله اخير هم، با توجه به فعاليت بازارهاي روز و عمل کردهاي تجاري و مذهبي اطرافش، فضايي پررفت و آمد و پويا است.

اسامي بعضي از تکيه ها ريشه هاي خاصي دارند مثلاً: از نام شخص يا عنصر طبيعي گرفته شده است مانند: مراد بيک، باب ناظر ، افرداربن، اجابن، طوقداربن، يا ازنام بناها و عناصر تشکيل دهنده محله گرفته شده است مانند سرحموم ميرزا يوسف، پيرعلم، سيد زين العابدين، و يا از نام صنف و گروه ساکن يا شاغل گرفته شده است مانند: زرگرمحله، شمشيرگر محله، حصير فروشان، کلاگر محله.

تکيه هايي که رابينو در کتاب خود از آنها ياد کرده، به قرار زير است:

ابومحله، آهنگرکلا، آقاسيدربيع، آستانه، باب ناظر، بينجاجي، بي سر تکيه، چهارشنبه پيش، درب شهدا، درويش خيل، اعتماد ديوان، حصيرفروشان، گلشن، ليلک محله، ميرزاهادي، مرادبيک، نقيب کلا، نفطي کلا، نوعلم يا قره کلا، پهنه کلا، قصاب کلا، راضيه کلا، رودگرمحله، سبزه ميدان، سرحمام، سيدجلال، شاه زنگي، شمشيرگرمحله، طوقداربن، اوجابن، زرگرمحله.

 

رودخانه ها:

بابل به علت قرار داشتن در ناحيه جنگلي و ارتفاعات البرز، از چند رودخانه و نهر استفاده مي کند و آب همه آنها براي کشاورزي در اطراف شهر ودهات به مصرف مي رسد. اين رودخانه ها عبارتند از رودخانه بابل، نهرکاري، کلارو، سجادرو، نهر متالون، آقارو، رودخانه تالار، شازده رو، و شهرو. اغلب آنها، قبل از رسيدن به پل محمدحسن خان، به يک ديگر متصل مي شوند و در بابلسر به دريا مي ريزند. شهرو به مصرف آب آشاميدني مي رسد و به چاه خانه ها متصل مي شوند.

 

رودخانه بابل:

«رودخانه بابل از کوه فيروزکوه جاري است و در مشهدسر، چهار فرسخ از بارفروش دورتر وارد درياي مازندران مي شود. طول آن تقريباً 20 فرسخ است و در فصل طغيان آب، به واسه کشتي هاي کوچک از مشهد سر به بارفروش مي توان عبور کرد.»

مسعود کيهان هم مي نويسد: رودخانه بابل از ارتفاعات جنوبي سوادکوه و بندچي سرچشمه مي گيرد و با ضميم شدن سجادرود، کلارود و نهر کاري، دهستانهاي لپور، گنج افروز، بيشه و پازوار رامشروب مي سازد و در بابلسر به درياي مازندران مي ريزد. طول اين رودخانه 78 کيلومتر و عرض آن، در مصب، 79 متر است».

اين رودخانه در قديم به «باول رود: معروف بود. مؤلف حدودالعالم مي نويسد: «رودي است که ]آن را[ رود باول خواننده از کوه قارن برود و بر مامطير بگذرد و اندر درياي خزران افتد». و به نوشته ظهيرالدين: ]حسام الدوله اردشير[ فرمود که او را ]فخرالدوله گلپايگاني را[ به خانه او بريد و خانه او، آن طرف رود باول بود وي در جاي ديگر مي نويسد: «چون در سنه اربعين و ثمان مائه ]840 ق[ دعوت مردم ساري به اين حقير ]ظهيرالدين مرعشي[ رسيد؛ عزم جزم نموده روان گشته آمد... توجه رفت به کنار باول رود ... به گذرگاه زيار فرود آمده گشت و مردم بار فروش ده ... آمدند و عهده کردند.

درباره ميزان آب اين رودخانه، افضل الملک مي نويسد: «در تابستان اين رودخانه ها ]تالار ـ هراز ـ تجن ـ بابل[ فاضلاب ندارد که به دريا بريزد ولي در بهار و زمستان آب بي اندازه داردک ه اسب و راکب و بار را غرق مي کند و صحراها را انباشته از آب دارند. در بهار رودخانه داراي صدهزار و دويست هزار سنگ آب است».

سابق بر اين، رودخانه بابل قابل قايق راني با کرجي بود کما آن که «آمده ژوبر» سياح فرانسوي هنگام عبور از اين رودخانه ]1807 م [، قايقها و کشتي هايي براي حمل و نقل در آن ديده است. وي مي نويسد: «من در رودخانه ]بابل[، چهارده پانزده قايق ديدم و سه کشتي کوچک که کمي بزرگتري از آنها بود. چندتايي از آنها بر روي رودخانه بابل نزديک چند دهکده سر راه بودند. رودخانه تقريباً 30 «تواز» پهنا و 12 تا 13 «پاگودي» دارد و شيب خود را تقريباً تا مصب حفظ مي کند.» دمورگان هم از عميق بودن اين رودخانه صحبت مي کند و مي گويد «بابل رود بسترش عميق است و جز با گدار نمي توان از آن عبور کرد؛ حيوانات را با شنا عبور مي دهند و با روبنه را به وسيله کشتي رانان ترکمن، به ساحل ديگر حمل مي کنند. به مانند همه رودخانه هاي مازندران، بابل رود در مصب تغيير جا مي دهد. اگر از روي تپه هاي شني ساحلي قضاوت کنيم، اين جابه جايي در حدود 1500 تا 1800 متر است. در جنوب تپه ها، باطلاقهايي که منطقه را بسيار ناسالم مي دارند، ديده مي شود». وي در جاي ديگر کتاب خود مي نويسد: «در ابتداي رود بابل در داخل شهر بود. مردم کم کم جمع شدند و خانه ساختند، رود بابل را بيرون شهر بردند.»

امروزه رودخانه بابل عمق زيادي ندارد وجريان آب آ ن کند است و حجمش حداکثر 210 متر مکعب ثبت گرديده است. کف رودخانه، مخصوصاً در زير پل محمدحسن خان، خطرناک است چنان که مؤلف تاريخ بيهقي، که در خدمت سلطان مسعود غزنوي از آنجا عبور کرد، مي نويسد: «روز يکشنبه اول جمادي الاول ]426 ق) امير ]اميرمسعود غزنوي[ از ساري برفت تا به آمل رود و اين راه ها که آمديم، و ديگر که رفتيم، سخت تنگ بود و ازچپ و راست همه بيشه بود ناهموار، تاکوه و آبهاي روان، چنان که پيل را گذر نبودي، و در اين راه پلي آمد چوبين، بزرگ، ورودي سخت بوالعجب و نادر، چون کماني خماخم، و سخت رنج رسيد لشگر را تا از آن پل بگذشت و آن رود سخت بزرگ نه، اما زمينش چنان بود که هر ستوري بر وي برفتي، فروشدي تا گردن و حصانت آن زمين اين است.»

به همين جهت، با آن که عمق رودخانه بابل زياد نيست، شناگران ناشي، غالباً در اين رودخانه غرق مي شوند. اما همشهري ارجمند: استاد دکتر سيدباقر قائميان رئيس اسبق دانشکده پزشکي دانشگاه کرمان شاهان، براي «نويسنده» نقل کرده است که غرق شدن شناگران در زير پل رودخانه بابل علت ديگري داردکه آن را يکي از ورزشکاران برجسته بابل، به نام مصطفي طهراني، که شناگر ماهري بود، در سال 1312 ش  کشف کرده است بدين تفصيل که در آن سال رجب پلنگ هنگام شنا در زير پل، در آب فرو رفت و نتوانست به بالا بيايد. عده اي شناگر به سرپرستي مصطفي طهراني، به جست و جو پرداختند و سرانجام، جنازه او را، که غرق شده بود، از زير پل بيرون آوردند. به گفته مصطفي طهراني، در يکي از پايه هاي درپل در کف آب، بقر اثر فشار آب در طول زمان، يا به علل د يگر، شکاف و دخمه اي پديد آمده است که اگر شناگر ناشي در آن دخمه بيفتد، امکان خروج از دخمه و بالا آمدن از آب را نخواهد داشت. لاجرم، درهمان دخمه گير مي کند وبر اثر صابت سرش به سنگ دخمه، مجروح و بي هوش مي گردد و خفه مي شود.

بدون شک ، آن دل داده روستايي، که در ساحل شمالي رودخانه منزل داشت، اگر از موضوع چسبندگي کف رودخانه با اطلاع بود، هرگز براي نامزد مهربانش پيغام نمي فرستاد که:

بــابـــل اُو تـــا زانـوئــه

تـه گره تــو امشـــو برو

کچک برار مـرگ خوئـــه

گــت برار دشتــــه شوئه

امــه سره کــوچه دلــوئه

گـــت دروازه نشونــوئـه

امــه پرده اطـاق بالا خونه

سـگ کلي، چشت خنوئه

سگ گــردن زنجير بـزوئه

امــه پـــلا آبکش بزوئــه

کــرسي تــش خاک بزوئه

لمپــا امشــو مشت سوئه

تنها خاس کيجا ته نومزوئه

کفتــال مــار مرگ خوئـه

امشــوي شو مهتابه شوئـه

لمپاي نفت تا نصف شوئه

 

ته گره تو امشو برو

 

نيما يوشيج در سفرنامه بارفروش، شب 8 آبان 1307، درباره رودخانه بابل مي نويسد: «دفعه اول نيست که به تماشاي منظره قشنگ ]رودخانه[ بابل مي آيم. تاکنون بارها با عاليه ]همسرخودم[ به اين جا آمده ايم و نو نشسته ايم. شبي که ابرهاي سياه آسمان را گرفته بود، از ساحل  آن عبور کرديم. گاوها را که از يک طرف آن به طرف ديگر شنا مي کردند، تماشا کرديم... شکوه و رفتار وحشت آميز طبيعت از کوه ها و دره هاي بلند و سراشيب گذشته، سنگلاخ هاي صعبالعبور و عقب گذارده است. به سنگهاي بزرگ بر خورده، با موانع بسيار جنگيده، بارها غضبناک شده، به خروش آمده است، ملتهب شده، کف بسته است. فاتح پيروزمندي است که از ميدان هاي مهيب جنگ خود بازگشت مي کند. کي به آن مي گويد: بابل؟ پهلواني است که اکنون از پيمودن راه هاي دور و دراز خود، بسيار خرد و خسته شده .. اي رودخانه بزرگ، چند قرن است به اين طريق مي روي؟ از کجا مي آيي؟ چه اشخاصي که درکنا تو نشسته؟ تو چه اشخاصي را بي باکانه به خود غرق ساختي؟ ... به من بگو چه قلبهايي تو را دوست داشته اند؟

 

بخشهاي اطراف بابل:

شهرستان بابل سابقاً داراي سه بخش بود: بابلسر، بندپي، دهستان

1- بابلسر: بابلسر پيش بندر بابل و در کنار درياي مازندران واقع است. در زمان حکومت تزارها در روسيه، تجارت مازندران با روسيه و آمدو رفت بازرگانان ازاين بندر انجام مي گرفت. به نوشته دومورگان «مشهدسر (مسجد سررودخانه) بندر به معناي دقيق کلمه ندارد. کشتي هاي شراعي داخل در رودخانه ]رودخانه بابل[ مي شوند، ليکن کشتي هاي تجارتي به علت کمي عمق مجبورند که درو از ساحل بمانند. اين ناراحت کننده است که جز به وسيله کرجي ها ]قايق هاي بزرگ درياچه پيما[ نمي توان کالاها را به ساحل پياده کرد. از آنجا که راه رشت ـقزوين ـ طهران بسيار دورتر از راه مشهدسر ـ آمل ـ دماوند ـ طهران است اين توقفگاه و تدارک گاه کشتي روس، سابقاً براي پياده کردن امتعه، ساخته شده بود.»

در سابق اين شهر را مشهدسر مي گفتند از اين جهت که معتقد بودند سر امامزاده ابراهيم ابوالجواب ملقب به اطهر، برادر امام رضا در آنجا مدفون است.

بناي امامزاده در مشرق شهر واقع و طبق معمول، مشتمل است بر برجي گرد، با بام مخروطي کشل، در محوطه اي که پر از درخت نارنج و پرتقال است. در بناي اصلي، چهار در چوبي منقوش هست که هر کدام کتيبه اي دارد:

الف ـ کتيبه در شرقي که بزرگتر و بهتر از همه درها است: «آمر هذه الباب المزار  المتبرک سيد عزيز بن سيد شمس الدين معروف به بابلکاني عمل استاد محمدبن استاد علي النجار الرازي في تاريخ شهر محرم احدي و اربعين و ثمان مائه ]840 ق[.

ب ـ کتيبه در جنوبي که نسبت به ساير درها چندان امتياز نجاري ندارد: «صاحب الخيرات هذالباب و العماره المساه به بي بي فضه خاتون بنت امير صاعد عمل استاد حسن بن استاد با يزيد نجار رازي في التاريخ سنه خمسين و تسع مائه ]850 ق[». ]رابينو تاريخ اين کتبيه را 905 ق، نوشته است، صفحه 37 ترجمه و 20 و 21 متن انگليسي[.

پ ـ کتبيه در شمالي: «آمر هذه العماره الشريفه سيد السادات و الاشراف سيد شمس الدين بن سيد عزيز بابلکاني عمل استاد محمدبن استاد علي نجار رازي في تاريخ ذيحجه سبع وخمسين و ثمان مائه ]857 ق[».

ت ـ کتبيه در غربي: «آمر هذه العماره الشريفه سيد السادات و الاشراف سيد شمس الدين بن سيد عزيز بابلکاني رازي في جمادي الاول سنه ثمان وخمسين و ثمان مائه ]857 ق[ عمل استاد محمدبن استاد علي نجار رازي».

در بناي وصل به امامزاده، که فعلاً ويرانه است، دري با کتبيه اي به تاريخ محرم سنه 906 ق وجود دارد حاکي از آن که بناي مذکور منسوب به سيده بي بي فضه خاتون دختر امير صاعد و زن سلطان امير شمس الدين متوفي است، متن آن کتبيه چنين است: «باني هذه العماره الشريفه عليا حضره سيد بي بي فضه خاتون بنت اميرصاعد حرم سلطان الاعظم سلطان امير شمس الدين طاب ثراه و جعل الجنه مثواه ]مأواه[ـ عمل استاد علي ابن استاد فخرالدين بن استاد علي نجار کتبه احمد بن حسين تمت في شهر محرم الحرام سنه ست و تسعمانه ]906[ هجره النبويه عليهم السلام.

در داخل امامزاده، کتبيه اي نيز به خط نقي آملي است که صورت آن چنين است: «صاحب الخيرات هذه الباب سنه خمس و تسعمانه ]905[ کتبه نقي الاملي ـ عمل استاد علي بن استاد اسمعيل نجار الاملي المعروف برازي غفرالهه عليهم اجمعين».

در همان منطقه، سربقعه ديگري هست به نام بي بي سکينه، و کتبيه اي دارد به تاريخ 873 ق که حاکي است آن بنا بر روي قبر بي بي سکينه دختر امام موسي کاظم ساخته شده در ان، منسوب به «سيد خجسته فرزند فخرالدين بابلکاني» است و شمس الدين نجار پسر استاداحمد، سازنده آن بود، در ديگر هم کتبيه اي دارد که به خواندن آن توفيق حاصل نشد.

ناصرالدين شاه در سفر نامه دوم خود (1292ق) مي نويسد: «به چمن احمدکلا الي محاذي امامزاده سلطان سيدابراهيم برادر امام ثامن ضامن امام رضا عليه التحيه و الثنا، رانديم ... در امامزاده پياده شده زيارت کردم. گنبد بلند مخروطي دارد آقا اللهقلي مباشر گمرک مشهد سرمرمت کرد و الا مهدم و خراب شده بود. صحن بزرگ بسيار خوبي دارد. اشجار مرکبات ازهر قبيل در صحن زياد است. بناي اين گنبد قدمي است. چهار پنج در بزرگ و کوچک که از حيث منبت کاري وتجاري کمال امتياز را داشت ديده شد. تاريخ درها و شرحي که نوشته شده و به خط نستعليق خوب بود گفتم امين الملک خواند. ضريح فلزي شبيه به فولاد از قديم دور امامزاده است. خطوطي از آيات قرآن در هر طرف کتيبه ضريح منبت است. خطوطي که در اين ضريح محکوک است، از اين قرار است: «اللهم صل علي محمدو آله و صل علي علي اميرالمومنين»؛ ازاره هاي گنبد، از کاشي هاي معرق بيسار خوب مثل چيني اعلا است. در ديوار غربي خشتي از کاشي ن صب است که تاريخ وفات صدرا نام در آن نقش است، اين کاشي طبيعت چيني دارد با لعاب بسيار شفاف. در متن، ماده تاريخ وفات «صدرا» چنين نوشته شده است:

صدرا چو جهن علم از او يافت به کام

از رتبه چو کرد صدر فردوس مقام

تاريــخ وفاتــش، اين رقم زد يحــيي

گلــزار بهشت جــاي او بـاد مدام

در مدم امامزاده سلطان ابراهيم اختلاف است، اعتقاد جمعي بر اين است که اين نقطه و بقعه مدفن سرامامزاده است و جسدش در قريه ناجر کجور مدفون است. و هر دو ر وايت سهو است.

به نوشته اعتماد السلطنه «نادرشاه در سال 1157 ق به محمدخان افشار» امر داد که در بندر مشهدسر مازندران به دستورالعمل جمال بيگ (آلتون انگليسي مستشار دريايي نادرشاه) کشتي بسازند و به ديا اندازند». رابينو هم مي نويسد: «نادر در جنگهاي گرجستان درصدد تهيه ناوگاني در درياي مازندران برآمد. جان آلتون او را ياري نمود و در لنگرود کشتي ساخت. به«فرمان نادر، به او لقب جمال بيک داده شد ووي موفق گرديد يک کشتي جنگي که مي توانست 20 توپ داشته باشد، بسازد که از کشتي روسها در درياي خزر بهتر بود». اما اين کار «پايي نگرفت زيرا نادرشاه اندکي بعد به قتل رسيد و مساله نيروي دريايي ايران فراموش شد». در زمينه نام مشهدسر بعضي از مورخان مي نويسند که همان مشهدسبز است که ظهيرالدين نوشته است: «اين حقير ]ظهيرالدين[ به اتفاق سيدکمال الدين از راه مشهدسبز و بالاتجن عزم ساري کرد». اما به نظر «نگارنده» چنين نيست زيرا مشهد سبز غير از مشهدسر است: رابينو ضمن صورت اسامي دهات جلال از رک، بعد از اسم کارکرد نماور، از «تجري اسب شورپي» نام مي برد و اضافه مي کند که در نزديکي آن، مشهدسبز در سه فرسخي شهر بارفروش، سر راه آمل واقع است. در آن حدود آثار ديوار و خانه هايي پوشيده از علف و بيشه هست که نشانياز شهر تجري سابق است که طول محيط آن يک فرسخ بود.

اين که رابينو از مشهد سبز عليحده صحبت کرد، ظهور در اين دارد که مشهدسر غير از مشهد سبز (سبز مشهد) مي باشد. مؤلف تاريخ خاندان مرعشي در کتاب خود، که تاريخ ختم تأليف آن 1075  است، مشهدسر را جدا از سبزمهشد به شمار آورده است.

مشهدسر:

1-«]آقامحمد[ به صد حيله خود را به مشهدسر رسانيده و ولد خود ]رستم[ را مدفون ساخت.

2- «شاه علي سلطان ... ]ميرحسن و ميرعبدالکريم[ را برگردانيده به مشهدسر فرستاده به کشتي نشانديه به فري کنار رسانيدند.»

سبزمشهد:

1-قلعه ]فيروزجاه[ در تحت تصرف معتمدان ميرعلي خان در آمد سيدنظر سبزه مشهدي را سردار قلعه ساخته اسباب قلعه را ضبط نمود.

2- در سبزمشهد ملک زر خريد آبا ميرقوام الدين بسيار بود و اکثر آن را متغلبان مالک شدند».

افزون بر اين، در فهرست پايان کتاب مذکور نيز، که توسط مصحح يا ناشر ترتيب يافته است، نام سبز مشهد و شماره هاي صفحات مربوط به آن، از نام مشهد سر و شماره هاي صفحات مربوطه به آن جدا از هم، ثبت گرديده.

بنابراين مي توان گفت که مشهد سر غير از مشهد سبز است و آنها دو محل مختلف ودند. در سال 1313 ش روزنامه اطلاعات خبر داد که «چون اسم مشهد سر براي بندر مزبور مناسب نبود بر حسب تصمم هيأت دولت به «بابلسر» تبديل گرديد و مشهدسر از اين به بعد بابلسر ناميده مي شود. در سال 1316 ش، به دستور رضاشاه که خود را مالک اراضي تما سطح شهر بابلسر مي دانست، خانه هاي قديم را خراب کردند و به جاي آنها، ساختمانهاي جديدي از آجر ساختند و هتل مجليي هم بنا نمودند که به نام هتل بابلسر معروف بود. بعداً، در حدود سال 1347 ش، اين هتل را بنياد پهلوي به دکتر علي رضا عدل طباطبايي صاحب امتياز مدرسه عاي اقتصاد وحقوق کار، براي تأسيس مدرسه مذکور به اقساط ماهانه فروخت اما، بعد از مدتي آن ساختمان را مسترد داشتند و به دانشگاه مازندران اختصاص دادند.

بابلسر، اگر چه در سابق از لحاظ بندري وگمرک، اهميت قابل توجهي داشت ولي، اکنون فعاليت عمده اي در زمينه واردات و صادرات ندارد و فقط محل استراحت و استفاده از دريا براي خسته دلان طهراني است که اغلب آن در «دريا کنار» و خزر شهر و ويلاهاي اختصاصي دارند.

از مدتها پيش، مردم بابلسر درخواست داشتند که با بخش فريکنار متفقاً شهرستان مستقلي مسحوب گردند و در اين خصوص، کوششهاي زيادي به عهمل آورده اند که سرانجام، جامه عمل پوشيد و اينک بابلسر شهرستان مستقل، وجدا از شهرستان بابل مي باشد و ليکن به طور يقين، اين جدايي جنبه شکلي و فيزيکي ارد والا مردم اين دو شهرستان از لحاظ عاطفي آن چنان به هم پيوسته اند که هرگز احساس جدايي نمي کند و اگر امروز بابلسر به علت گسترش کمي، از شهرستان بابل جدا محسوب مي گردد، مانند فرزندي است که به علت رسيدن به سن بالا و تشکيل خانواده، از خانه پدر و مادر جدا مي شود ولي همچنان عضو خانواده به شمار مي آيد.

جانا من و تو، نمونه پرگاريم

سر، گرچه دو کرده ايم، يک تن داريم

بر نقطه روانيم کنون دايره وار

تــا آخــر کــار ســر به هم باز آريم

2-بندپي: بندپي از شمال به بابل، از مشرق به چرات سواد کوه، و از جنوب به فيروزکوه و از مغرب به لاريجان محدود است و در قسمت علياي رودخانه بابل واقع شده و به سه قسمت تقسيم مي گردد:

بندپي غربي، بندپي شرقي، بالاکوه، و جمعاً شامل 345 آبادي است.

بخش کوهستاني بندپي به واسطه داشتن کوه هاي عظيم و جنگلهاي انبوه و مراتع زياد، از لحاظ دامداري و محصولات دامي، بسيار قابل توجه و داراي اهميت است. اکثر ساکنين اين مطنقه از راه چشمداري امرار معاش مي کنند.

مرکز بخشداري بندپي در مقريکلا بود. اين قريه از قديم حاکنشين بندپي بود و ساختمان حکومتي در آنجا قرار داشت. اما بزرگترين قريه بندپي «ديوا» يا «آينه ور» است.

طوايف مهم بندپي عبارتند از: ملکشاهي، فيروزجاه، عمران و «آري». از اين منطقه رجال و معاريف بسياري برخاسته اند از آن جمله: ميرزامحمدشفيع صدراعظم دوران آقامحمدخان و فتحعلي شاه را مي توان نام برد. شادروان حاج ملارضا ملکشاهي، که مردي شريف و خير و بزرگوار بود، با خرج مبالغ گزاف، بيشتر اسناد تاريخي و بنچاقهاي بندپي را جمع آوري کرده است. اين اسناد گرانبها اکنون در اختيار فرزندان ارجمند او است. اميد است فرزند دانشمند او، دکتر حسن ملکشاهي استاد عالي قدر دانشکده الهيات، با ما يه فضلي که دارند، اسناد تاريخي والد گرامي خود را مورد تفرس و تحقيق قرار دهند و نتيجه را منتشر کنند:

چنين نمايد شمشير خسروان آثار

چنين کنند برگان چو کرد بايد کار

3ـ دهستان که شامل 6 بلوک است: بيشه، ساسي کلوم، گنج افروز، لاله آباد (لاله وا)، بابلکنار ـ جلال ازرک جنوبي. و جمعاً 277 آبادي دارد.

الف) بيشه: مرکز آن روستاي سلطان محمدطاهر و شامل 23 روستا و  مزرعه است از جمله کپورچال، آغوزبن ]آقوزبن[، موزيگله، پايين لنگور، مرمنت و کبود کلا.

ب) ساسي کلوم در قديم به همين نام يا به «سپاسي کلام» در تاريخ ذکر شده است از جمله:

(1).«چون سيد علي (فرمانرواي ساري) متوجه ساري شد به برادر خود سيد غياث الدين (پسر کمال الدين پسر مير بزرگ) گفت که ترا پرد الکاي بار فروشده داده بود و بعضي قريه ها را اخراج نمود مثل پازوار که به سيد علاء الدين حسنين داده بود و سپاسي کلام را نيز خارج گردانيده به من داد» حدود سال 810 ق

(2). «سيد کمال الدين آملي .. با لشگر آمل از سر حد آمل گذشته به بلوک «ساسي کلوم» به موضعي که «قاران آباد دشت» مشهور است. لشکرگاه کرده بود» (حدود سال 840 ق)

پ) گنج افروز: يا «مشهد گنجورد» همان جا است که در سال 1343 ش، هنگام جاده سازي، اسکلت يک مرده در تابوت و اشياء تاريخي پيدا شد و احتمال قوي مي رود که مامطير قديم در همان اطراف بود. اين دهستان، از جمله شامل: اطاق سره، گتاب، (چناربن، درون کلا، بنگرکلا، روشن وا، کرتيج کلا، مشهد سرا است).

ت) لاله آباد، که به زبان محلي «لاله وا» مي گويند شامل چندين قريه از جمله: آقاملک، گرميج، احمدچاله پي ، متي کلا و خطيب است.

ث) بابل کنار: مشتمل بر 59 روستا از جمله درازکلا، مرزي کلا، درون کلا، بي نماز، قرآن تالار است. از بابل کنار در ازمنه قديم، بسيار صحبت شده است از جمله:

(1) ملک مازندران (ملک شاه کيخسرو) به اتفاق ملک نصيرالدوله (برادر همسر شاه کيخسرو) به بال کنار رفتند وجمعي از کيايان جلال را که مخالف ملک مازندران بودند، ماليدند و تاختها کردند.  (2) «اصفهبد از آرم به اردل تاخت که از ولايت باول کنار است».  (3) «اصفهبد (شهريار) ... تا باول کنار آمد».

ج) جلال ارزک جنوبي: شامل 55 روستا از جمله: بصرا، بيجي کلا، متکه، درزي کلا، دهک، تجنک، ميان دسته، چمازين و اسب شورپي است. اين بلوک ظاهراً منتسب به جلال ارزرق حاکم بارفروشده در زمان کيايان جلالي است. در اسناد آستانه نياک، نوشته شده است، که مبلغ يک تومان تبريزي عشرده نيم امامزاده کارکيا واقع در جلال ازرک که به توليت .... مقرر است در سنه 1102 سيچقان ئيل ]سال موش[... واصل و عايد.. شد... تحريراً شهر ذي قعده سنه 10212، مهر: «شفيع روزجزامحمد». علاوه بر اين به موجب فرمان محمدشاه قاجار در جمادي الاول سنه 1251، قريه شخ کلا واقع در بلوک جلال ازرک به تيول فغان علي خان قاجار داده شد. بعد از فوت او، جلال ازرک به ميرزا محمدبيک تفنگ دار هزار جريبي اعطا گرديد ولي در فاصله کمي از او پس گرفته شد و به يعقوب علي خان فرزند مرحوم فعان علي خان داده شد.

اينک، ترانه هاي که اهالي، با لطيفه و شوخي، درباره خصوصيات بخشها و قصبات، حتي اطراف دور دست و خارج از حومه بابل، ترنم مي کنند، ذکر مي گردد:

جان مار

جان ننه

جان به قربان ننه

دس به دامانت ننه

مِرِ گُلِ زرد نَدِه ننه

دسِّ پير مرد نَده ننه

 

 

مره نده اميرکلا

اميرکلا

قحطي پلا

هفتا يک قبا ...

مره نده تو بهنمير

بهنمير

نون و پنير

 دارني بخر ندارني بمير...

مره نده بابلسر

بابلسر

پراخوت انه

همه سر بسر ميرننه ننه..

مره نده فريکنار

فريکنار

مي شي برابر

انه سوار کنه هوار...

مره نده تو سرخ رو

سرخ رو

جنگل لو

ترسمه شو...

مره نده ميربازار

ميربازار

خوار ننه زياد

ماهي آزاد...

مره نده تو تميشون

تميشون همه کيجايون

ديم سرخه خون

 

مره نده تو نوشهر

نوشهر هوا

همش وارش

بومه ناخش

مره ده تو چالوس

چالوسه دله

کتک خرنه عاروس

 

«بارفروش محله نده

بارفروشي

تيرتيرگوش ليزا بدا لنگه»

 

روستاهاي حومه بابل:

شهرستان بابل داراي 277 دهکده است که در چندين بلوک متمرکز مي باشند. غير از آن چه قبلاً ذکر شد، مي توان بابلکان، لپور و بالا بلوک را که هر کدام شامل چندين دهکده است ذکر نموده اسامي هر يک از دهکده هاي اطراف بابل در کتاب اسامي دهکده هاي ايران ثبت است. اين اسامي غالباً پسوند «کلا» و گاهي هم پسون «کلاته» دارند. در مورد وجه تسميه کلا، شادوران دکتر غلامحسين صديقي استاد ممتاز دانشگاه تهران، که خانواده پدري او اهل نور مازندران هستند، در حدود سال 1323 ش مشغول تحقيق بودو به احتمال، نتيجه تحقيق ارزنده خود را در مجله اي، به چاپ رسانيده است، ولي نگارنده به آن دسترسي نيافت.

اما، کلاته، مقدسي در فصلي از کتاب خود، کلماتي در ذکر مي کند که اهالي قاليم در نام آنها اختلاف دارند. از جمله کتاب حصن، قلعه، قهندژ (کهندژ) و کلات را مي آورد. کلاته را نيز به معناي ده کوچک ذکر مي نمايد (صحاح الفرس)، و مي گويد به معني مطلق «ده» هم به کار مي رود. فردوسي مي گويد:

بدو گفت خسرو که داناي چنين

يکي خوبتر داستان زد برين

چو ديوار شهر اندر آيــد زپاي

کلاته نبايد که ماند به جاي

روستاييان بابل، به زبان محلي، ترانه اي دارند کهمتن شعر آن در اين جا ذکر مي شود:

بــارفروش هواي خوش دارنـه

بـــوي گـلاب از هر طرف وارنه

بلبــل اونجه، امــه وسه و خونه

لتکا و دشت و صحرا ورود خونه

 

زرک و صدري دونه ارزونـه

 

آه بيــل و فيــه و فـــکا و دره

داس و تـــور و هـــم چاقـو اره

گـــرو ورزا و اسب هـــم وره

تب چـــو ره، گنـــن تـــب مره

آه گــرکز و هم کچه و هم کترا

نمـــد و هــم، لاون و هــم متکا

پــرزو و هم لاقليــو آبکــــش

پهلـــو درد ره گنتـــه و رکــش

آه، سموار و قوري و هـم سيني

بشقـــاب و هم ماسخوري چيني

اسفنــاساک و قليــه و فـــرني

فـرت کشني هورت کشني خرنـي

آه، جعفري و هم تـره و اسفنــا

شــويت و هـــم فلفل و امـــزنا

ترشي و هم سير سـرکه و زالک

نـــرسي خـــربزه ره گننه کالـک

آه تموم کمه همينجــه کارها ره

خســـه هکردمـــه شمـــاهــاره

 

و مه شــه کولـه پشتي بارره

خــداش مــه يار و نگهداره

 

پل محمدحسن خان:

از قديم بر روي رودخانه بابل، که از کنار شهر بابل مي گذرد، پل چوبي بزرگي وجود داشت. نخستين باري ک در تاريخ، از اين پل نام برده شده، در عصر سلطان مسعود غزنوي است که با لشگريانش از اين پل عبور کرد. بيهقي مي نويسد: «روز يکشنبه اول جمادي الاول (426 ق) اميرمسعود غزنوي از ساري برفت تا آمل، در اين  راه پلي آمد چوبين بزرگ .. و سخت رنج رسيد لشکر را  تا از آن پل گذشت. سال ها بعد از ان، اسپهبد رستم شاه غازي... «زر به خروارها ريخته و پارو در ميان زده پلي از خشت و آهک بنا کرد که هنوز ]حدود 606 ق زمان تقريبي تأليف کتاب ابن اسفنديار[ پابرجا است».

ظهيرالدين مرعشي از پل رودخانه بابل چنين ياد کرده است: «چون فخرالدوله ]حدود سال 570 ق[ هواي آن کرد که از شاه اردشير بگريزد و فتنه انگيزد ونزد سلطان تکش خوارزمشاه رود...ملازمان او شاه اردشير را به خفيه معلوم کردند.. تا شبي شراب مي خوردند فخرالدوله مست و لايعقل شد و بيتفاد شاه چند نفر را فرمود که او را به خانه او برند، خانه او آن طرف رودخانه باول بود شاه چند نفرمعتمدان خود را بهميانه پل باول نشاند ه بود که تا او را به آنجا برسانند، دست زده در آب اندازند.»

در قرون بعد، اين پل به همان صورت باقي بود، تا اين که در حدود سال 1164 ق، آقامحمدحسن خان قاجار که مازندران را به تصرف خود در آورد و بارفروش را دارالحکومه قرار داد، با صرف دوازده هزار تومان (سکه نقره به ارزش 250 سال پيش) پل عظيمي با ده طاق بنا کرد که به نام خود او، به پل محمدحسن خان معروف گرديد.» اين پل 100 متر طول، 6 متر عرض و 8 متر ارتفاع دارد»و داراي ده چشمه است. اما، در حال حاضر، به علت کاهش آب رودخانه بابل، آب فقط در سه چهار چشمه (طاق) جاري است.

سياحان خارجي نيز که به مازندران  آمده اند،؛ از پل محمدحسن خان ياد کرده اند. از جمله: ژوبر فرانسوي در سفرنامه خود مي نويسد: «در نيم ساعتي شهر (بارفروش) از رودخانه نيرومندي بايد گذشت که بر رويش پل خيلي زيبايي است که ده چشمه دارد و دو ستون چهارگوش بلند، دو سي آن را زيور بخشيده است. نام اين رود بابل است» رابينو هم در سفر به مازندران، اين پل را در 28 نوامبر 1909 (7 آذر 1288) ديده و درباره آن نوشته است: «به پلي رسيديم که محمدحسن خان قاجار، بر روي رودخانه بابل درست در محلي که آب هارون از مغرب به اين رودخانه مي ريزد، ساخته است، دو تا از طاقهاي آن به واسطه زلزله در حدو سال 1820 م (119 ش) خراب شد و بعد از چندي آن راتعمير کردند. در سال 1907 (1286 ش) دو تا از طاق پل راسيل برد و يکي از تجار بارفروش که فرزندي نداشت، قسمت زيادي از دارايي خود را صرف تعمير آن پل کرد ک اکنون]سال 1909 برابر 1288 ش، تاريخ مسافرت رابينو به مازندران [  در کمال درستي است. شادروان محمدصادق شفيع زاده، در زمان حيات خود در اسفند ماه 1343 در محل دفتر شير و خورشيد سرخ بابل، که وي از مؤسسين و رئيس هيأت مديره آن در بابل بود، به نگارنده اظهار داشت: «پل محمدحسن خان حاج مهدي ملک تعمير کرد ليکن 8 سال بعد خراب شد و 8 سال خراب مانده بود تا اين که مقارن کودتاي 1299 ش، در زمان حکومت امير اکرم (چراغعلي خان) در بارفروش، پايه هاي پل محمدحسن خان را که، در 8 سال قبل خراب شده بود من ]محمدصادق شفيع زاده[ از کيسه خود تعمير کردم و 967 تومان (دبه ارزش آن زمان) مخارج تعمير را پرداخت نمودم». وي اضافه کرد «16 سال قبل از آن، يعني در سال 1283 ش، پل محمدحسن خان خراب شده بود. در  آن موقع ملا محمدحسن حاج مهدي ملک از کيسه خود، و با ياري مردم شهر که به همت شادروان ملا محمدجان علامه مجتهد جمع آوري شده بود، پل راتعمير کرد؛ ليکن 8 سال بعد يعني در سال 1291 ش، خراب شد و 8 سال خراب ماند تا اين که در سال 1299 ش، من (محمدصادق شفيع زاده) آن را تعمير کردم»

ميرمحمدرضا بدخشان مدير کتابخانه عمومي شهرداري بابل نيز، بعداز مطالعه متن چاپ شده سخنراني «نگارنده» نامه مفصلي در 14 اسفند 1343 به نگارنده نوشته و نکات زيادي را راهنمايي کرده است. از جمله: نوشته است «پل محمدحسن خان براي سومين بار، در سال 1295 ش، بر اثر  سيل مهيبي که آمده بود، چند چشمه آن ويران شد.

در عصر حکومت نظام الدين نوري در مازندران، محمدعلي خان روشن مأمور تعمير خرابي پل شد لکن به نتيجه نرسيد تا اين که در سال 1299 ش تعمير کامل آن به دست ]شادروان[ محمدصادق شفيع زاده انجام گرفت و فعلاً هم پابرجاست.» اکنون، هم او، و هم محمدصادق شفيع زاده، هر دو رخ در نقاب خاک دارند. روانشاد شاد و نامشان گرامي باد. محمدتقي جغتاپور بازرگان بابل (شهدا، پاساژ فرخزاد، فروشگاه صدف)، در نامه  اي به «نويسنده» نوشته است: «درباره تعمير پل محمدحسن خان که محمدصادق شفيع زاده با خرج شخصي خود آن را تعمير کرده است. معمار آن، شخصي به نام کربلايي حاج آقا معمار بود که پدربزرگ من بود و بارها پدر من، درباره مشکلات ساخت آن صحبت کرد» (نامه مورخ 18 بهمن سال 1382) پدر و پدربزرگ جغتاپور از معماران برجسته بودند و غيراز تعمير پل محمدحسنخان و ابنيه بسيار، چندين مسجد در بابل ساخته اند از جمله آنها «مسجد رانندگان مي باشد که از نظر فن معماري، طاقهاي آن در اصطلاح معماران، به کليل (هفت و پنج) معروف و بسيار جالب است. جغتاپور نيز به سنت پدر و پدربزرگ خود، چندين ساختمان در بابل ساخته است از جمله، هشت ساختمان براي بستگان دوست چهل ساله خود: مهندس مسرت؛ و افزون بر آنها يکي از کارهاي ساختماني مشخص وي، ساختمان خانه پيش آهنگي بابل مي باشد که اکنون کانون تربيتي شده است».

و اما، پل محمدحسن خان تا سال 1343 ش، تنها پل عبور از رودخانه بابل در منطقه شهر بابل بود و ارتباط عبور و مرور با اتومبيل، بين بابل و آمل را تأمين مي کرد. در سال 1343 ش راه جديدي از بابل به آمل احداث شد که از قريه خطيب مي گذرد و براي عبوراز ردوخانه بابل، پل زيبايي از آهن و بتن ساخته اند. علاوه بر آن، درسالهاي اخير، پل ديگري هم ساخته شده است. در سال 1374 ش، «فيلم مستندي از تاريخچه پل محمدحسن خان و چگونگي ساخت آن« از «سوي چند تن از هنرمندان بابل تهيه گرديد. درا ين فيل مستندخ، زمان ساخت پل محمدحسن خان به دستور آقا محمدحسن خان قاجار، و مسايل بعد از آن، به تصوير کشده شد. نويسندگي اين فيلم را صالح طبري، کارگرداني آن را داوود لطيفي، و تصويربرداري آن را قاسم خدامي به عهده داشتند».


راه هاي ارتباطي بابل:

«هرگاه اقتصاد يک شهر را به جسم انسان تشبيه نماييم، راه هاي ارتباطي، به منزله شريانها و رگهاي اين جسم مي باشد؛ سالم ماندن جسم هم بستگي زياد به سلامت شريان و رگهاي جسم دارد. همين حکم صادق است درباره يک شهر، که اگر امکانات از نظر منابع، صنايع و کشاورزي خوب وجود داشته باشد ولي راه هاي ارتباط، مختل و ناکافي باشد، بدون شک از آن همه مابع و امکانات فايده اي نمي توان برد وهمه آنها به هدر خواهد رفت.»

منطقه بابل اساساً منطقه اي کشاورزي است و «سالانه مقادير زيادي برنج، مرکبات، ميوه جات، سبزيجات، ماهي و بسياري محصول کشاورزي ديگر به ساير نقاط، به خصوص طهران، صادر مي نمايد. بنابراين، وجود راه هاي مناسب و خوب، از ضروريات درجه اول مي باشد تا کشاورزان بتوانند محصولات خود را هر چه سريعتر به بازار فروش برسانند و الا مجبور خواهند شد که محصولات خود راخ، براي آن که فاسد نشودخ، به قيمت ارزان، در روستا، بفروشند. بنابراين، توأم با هر نوع برنامه ريزي در زمينه افزايش کمي و کيفي کشاورزي و صنعتي، بايد توسعه شکبه هاي ارتباطي، مخصوصاً راه هاي روستايي را در درجه اول اهميت و اولويت قرار داد.

در قديم راه هاي ارتباطي سهل العبوري در اين منطقه وجود نداشت زيرا کوه هاي مازندران مانع از آن بود که راهي به آساني از انجا بگذرد. اصطخري، مقدسي، ياقوت حمومي و ديگرانخ، ز راهي اسم برده اند که از ري به سمت شمال مي رفت و از کوه ها مي گذشت وبا عبور از اسک وپلور به آمل منتهي مي شد و از آنجا به مامطير (بابل کنوني) مي رسيد. راه ديگر، از آمل به سمت باختر، در امتداد ساحل مي گذشت و به ناتل و چالوس و ديلم مي رسيد.

راهي که از آمل به سمت مامطير وجود داشت به سمت خاور، يعني به ساري و گرگان مي رفت. اصطخري در مورد اين راه و فاصله هاي آن مي نويسد: «و من ارادان يخرج من آمل اليد مامطير مرحله و منها الي ساريه مرحله و لايجعل طريقه علي برجي فهوا قصر و انما ذکرنا الاطول لان فيه منبرين». عيب برگ اين راه ها، کيفيت آن بود که عبور از آنها، مخصوصاً در منطقه کوهستاني و جنگلي بسيار دشوار بود. بيهقي که در سال 426 ق با اردوي سلطان مسعود غزنوي از ساري به آمل رفتخ، در مورداين راه مي نويسد: «... واين راه ها که آمديم و ديگر که رفتيم سخت تنگ بود واز چپ و راست همه بيشه بود ناهموار ... چنان که پيل را گذري نبودي و دو سوار بيش ممکن نشد که بدان راه رفتي ...» هنگام حمله امير تيمور گوراني به مازندران، «امراي لشکر به او گفتند که راه مازندران جنگلي عظيم دارد و عبر لشگر بدين عظمت دشوار خواهد بود. امير تيمور دستور داد که تبر، دهره، و اره بردارند و آهنگران جهت تکيز کردن آلات قطع، همراه ايشان باشند و بر جوي ها پل ببندند تا قشون عبور تواند کرد. (شوال 795)

فورستر سياح انگليسي که اندکي بعد از قتل نادرشاه، در ژانويه 1784 (حدود سنه 1163 ق) از مازندران عبور کرده است، مي گويد: «از يک نهر قابل عبوري (در دو فرسخ و نيمي ساري) گذشتيم ... وسايل نقليه ما رادر بين راه متوقف مي کردند و به ما مي گفتند که با اسبهاي خود اندکي سنگ همراه ببريم و آن را در قسمتهاي باطلاقي جاده بگذاريم. اين جاده بين ساري و بارفروش بود که مي گفتند اصلاً شاه عباس ساخته بود. ظاهراً از ميان جنگل عبور مي نموده و با آن که چاله هاي عميق در امتداد طرفين آن کنده بودند تا آبهاي اضافي جاده را جذب کند، باز به اشکال فراوان و خطر بسيار عبور مي کرديم. ازکاروان ما در نقاط مختلف خواستار مي شدند که سنگهاي حصه خود را تحويل بدهند و اگر کسي سنگي نمي داد، از طرف مأموران دولتي بازداشت مي شد».

آمده ژوبر، سياح فرانسوي نيز از سه جاده صحبت مي کند:

يکي، جاده از کناره دريا به بارفروش: «فاصله سخت سر (رامسر کنوني) به بارفروش پايتخت مازندران چهل فرسخ است و راه هميشه از کناره مي گذرد. راه شني است و به حاشيه جنگلها و کشتزارها محدود مي شود. اين راه خيلي خسته کننده است زيرا سفت نيست و از ماسه انباشته شده است».

ديگر «بقاياي جاده سنگ فرش که به فرمان شاه عباس بزرگ ساخته شده بود... براي ارتباط بارفروش به رشت».

سه ديگر، جاده بارفروش به طهران است که از بارفروش به آمل و از آنجا، به ليت کوه، لاريجان، مشا، دماوند، رودهن، و جاجرود مي گذرد و به طهران مي رسد. در سه فرسخي جنوب آمل، در يک تنگه باريک و دشوار بايد داخل شد. راه به تناوب از اين کرانه به آن کرانه ديگر هراز، به وسيله پلهاي آجري مي رود که خيلي خوب ساخته شده ولي به طور کلي استحکامش کم است» اما، درباره راه معمولي بارفروش به طهران، دمورگان مي نويسد: در عهد شاه عباس، راه اصلي بين فلات ايران و درياي مازندران، از فيروزکوه مي گذشته است». احسان طبري درباره وجه تسميه فيروزکوه مي نويسد: «گويا اين کوه مرتفع به سبب رنگهاي دل انگيز کبودو نيلي خود، فيروزکوه نام گرفت است و بلافاصله پس از آن، جبال شامخ و افسانه گون سواد کوه آغاز مي گردد که سراپا جنگل پوش و مه آلود است و لذا رنگش به سودا و سياهي مي زند. (اگر چه جاي اين تذکر در زير نويس است، ولي «نويسنده» ترجيح داده است که آن را در متن بنويسد).

ناصرالدين شاه در «مسوده مقاله اي که براي درج در روزنامه رسمي ايران درباره مازندران» نوشته (يا براي او نوشته اند) مي گويد: «دو رشته ]راه[ عراده رو ساخته شده است که از عجايب روزگار است يکي به راه هزار چم است که از بلوکات کلارستاق گذشته به کنار دريا منتهي مي شود راهي بود که از سنگ و کوه هاي بزرگ يک بز نمي توانست عبور نمايد، حالا کالسکه مي رود؛ و ديگري راه لاريجان است که از چمنزارهاي دماوند ابتدا شده به شهر آمل ميب رسد. در هر دو راه خرج زياد شده و از کارهاي بزرگ دنياست.

ناصرالدين شاه در سفرنامه دوم خود به مازندران (سال 1292 ق)، مي نويسد: «راه تازه آمل به طهران را من ]ناصرالدين شاه[ از دو سال پيش (1290 ق) دستور داده ام که با سرپرستي حسن علي خان وزير بسازند.» مجله يادگار نوشته است: حسن علي خان اميرنظام گروسي ]1236-1317 ق[ «در اواخر سال 1289 ق به طهران آمد و رتبه امير توماني و وزارت فوايد عامه يافت؛ و در دوره اين وزارت، مدت دو سال مأمور تسطيح راه مازندران از طريق لاريجان و آمل بود و اين راه با وجود صعوبت بسيار و اشکال فراوان، بالاخره ارابه رو کرد». به نوشته اعتماد السطنه: «حسين علي  خان ]کذا[ اين راه را طوري ساخت که دو  عراده و کالسکه که بخواهد از پهلوي يکديگر عبور کنند، بدون تصادف و مزاحمت يکديگر از هم مي گذرند».

رابينو در مسافرت خود به مازندران از «دو جاده از مازندران به داخله ايران از طريق کوه البرز» نام مي برد: يکي، همين جاده کلاسکه رو هراز: «راه آمل به طهران از دامنه شرقي دماوند عبور مي کند و به وسيله گاستيگر مهندس اطريشي که در خدمت ناصرالدين شاه بود، ساخته شده است؛ و ديگر، راه بارفروش به طهران ازطريق سوادکوه، که در امتداد جاده سنگ فرش قديم است. راه سنگ فرش مذکور در سال 1301 تمام شد و آن جاده اي که شاه عباس به ميرزا محمدتقي وزير مازندران امر داده بود از فرح آباد، در کنار درياي مازندران به خوار ]ورامين[ از طريق ساري ـ علي آبادـ سواد کوه ـ فيروزکوه ـ هبله رود بسازد که مجموع طول آن تخميناً 45 فرسخ بود و 9 منزل تقسيم مي گرديد». وي اضافه مي کند: «اين جاد سنگ فرش داشت که معمولاً عرضش 20 پا بود و گويا در ساختن آن، دقت بسيار نموده و زخمت زياد کشيده بودند و سراسر آن را با سنگهاي درشتي فرش کردند که از رودخانه هايي که از ميان جلگه هاي پرجنگل جاري است، آورده بودند. براي خشک نگاهداشتن اين راه ها ، گودال عميق در دو طرف آن کنده بودند و با حصار محکمي از شاخه هاي درختان انار صحرايي که خاردار است و قابل نفوذ نيست، پرچين شده بود. ولي اين جاده را به قدر کافي از سطح زمين بلندتر نساخته و براي جريان آب از طريق سنگفرش به يک طرف ديگر، آب رو تيه ننموده بودند. اين وضع، به علاوه بي علاقگي حتمي که ايرانيان نسبت به کار تعميرات دارند، آن راه را به صورتي که اکنون هست، درآورده است و اين جاده که نشانه عقل و درايت سلطان با تدبير ]شاه عباس کبير[ است، در عين حال، نمونه تأسف آوري است از بي قيدي و اهمال جانشينهاي او».

بوهلر يکي از نظاميان فرانسه که در اواخر دوران سلطنت محمدشاه قاجار، داوطلبانه به صورت غيررسمي، به قصد مبارزه با نفوذ انگلستان، به خدمت دولت ايران درآمد، گزارشي تحت عنوان «بررسي و مطالعه جاده طهران به مازندران» تهيه کرد که در آرشي وزارت دفاع فرانسه در پاريس موجود است. بوهلر از مدرسه نظام پلي تکنيک پاريس فارغ التحصيل شده بود و درجه مهندسي در رشته جغرافيا داشت. وي در سال 1853 م ]1232 ش[ در استانبول، طبق قفراردادي به استخدام سپاه ايران درآمد و تا پايان عمر يعني تا سال 1887 ]1266 ش[ به فعاليتهاي مختلف از جمله تعليم رياضي و نقشه کشي در دارالفنون اشتغال داشت و در جنگ هرات شرکت نمود. از وي چند کتاب به فارسي ترجمه شد.

در روز جمعه دهم آذر سال 1312 ش، راه جديدي از چالوس به طهران توسط رضاشاه افتتاح گرديد. با اين راه، که 168 کيلومتر طول دارد، بابل از طريق چالوس به طهران راتباط پيدا نمود. چندي بعد هه»، تونل کندوان، در گردنه کندوان، بين راه چالوس ـ گچ سر، حفر گرديد و در روز 27 ارديبهشت 1317 افتتاح شد. اين تونل عبور از، راه چالوس به طهران را آسان و کم خطر نمود. زيرا ، قبل از حفر اين تونل، وسايط نقليه مي بايستي از بالاي کوه کندوان بروند که بسيار خطرناک بود.

در حال حاضر، بابل از نظر راه شوسه و جاده هاي ارتباطي اصلي با ساير نقاط، بسيار غني و از شهرهاي نيک بخت ايران است، راه هاي فعلي بابل بدين قرار است:

الف) راه شمالي که از اميرکلا، پازوار به بابلسر، و از بابلسر بهس متغرب درياي مازندران ادامه دارد و از شهرهاي فريکنار ـ سرخرو ـ محمودآباد ـ تميشان ـ علمده ـ ايزده ـ چالوس ـ شهسوار ـ رامسر ـ لاهيجان مي گذرد و به رشت مي رسد. ضمناً چند سال قبل، راه جديدي از فريکنار احداث رديد که به آمل و بابل متصل مي گردد. اين راه نوع اسفالت درجه يک با عرض 8/7 متر مي باشد.

ب) از بابل به علي آباد دو راه وجود دارد:

يکي، جاده قديم که از محله چهارشنبه پيش به طرف دروازه علي آباد شروع مي شود و پس از عبور از پل قديم تالار، به علي آباد مي رسد. در کيلومتر 13 بابل، اين راه انشعاب مي يابد و بهس مت کياکلا و جويبار مي رود. اين راه از لحاظ اقتصادي اهميت بسيار دارد ولي با گستردگي روستاهاي اطراف آن، نامتناسب است. طول اين جاده 24 کيلومتر است و آسفالت آن از نوع آسفالت سرد درجه 3 مي باشد.

ديگر، راه جديد (راه جنوب شرقي) که از سبزه ميدان بابل پس از عبور ازعلمدار و پل جديد تالار، به طرف علي آباد مي رودواز جاده قديم کوتاهتر است: طول آن 20 کيلومتر و از نوع آسفالت گرم درجه يک مي باشد. از اين جاده راههاي زياد روستايي منشعب مي شود و با آن که عرض آن 8/7 متر است ولي با تراکم عبور و مرور وسايط نقليه متناسب نيست. به خصوص که کليه مسافران طهران، آمل و بابل از اين مسير به طرف مشهد مسافرت مي نمايند. اين جاده بعد از رسيدن به علي آباد دو قسمت مي شود:

قسمت اول) به طرف شيرگاه، پل سفيد، زيرآب، عباس آباد، ورسک، فيروزکوه، دليچايي، جابون، رودهن مي رود و به طهران مي رسد.

قسمت دوم) به طرف ساري، نکا، بندرگز، گرگان، گنبد، قوچان مي رود و به مشهد مي رسد.

پ) راه جنوبي که از دهستانهاي گنج افروز و بابلکنار عبور مي کند و به ساسي کلوم مي رسد. حدود 22 کيلومتر از اين جاده آسفالت و بقيه خاکي است. اهميت اين جاده از آن جهت است که 160 آبادي بابل را به اين شهر مرتبط مي نمايد.

ت)محور غربي، که بابل را به آمل از دو طريق متصل مي نمايد:

يکي، جاده قديم که از پل محمدحسن خان، ترک کلا، اسبه کلا، پل انصاري، هندوکلا، نظام آباد عبور مي کند و به آمل مي رسد. طول آن 36 کيلومتر است و آسفالت آن از نوع درجه 2 مي باشد.

ديگر، جاده جديد که از پل بتني جديدالاحداث مي گذرد وبا عبور از خطيب به آمل مي رسد. طول آن 30 کيلومتر و از نوع اسفالت گرم درجه يک مي باشد.

هم شهري جوان و محقق شهر ما، مجيد پوراسماعيل از راه لطف، در نامه اي به تاريخ 30 مهر 1380، به «نويسنده» يادآوري کرده است که: راه ديگري از ميانه جاده جديد بابل ـ آمل (نزديکيهاي روستاي تجنک) منشعب مي شود و پس از گذشتن از چند روستا، بعد از روستاي بابلکان در نقطه اي به نام موسوياني (پانصد متر پايين تر از احمدچاله پي، پل انصاري) به جاده قديم بابل ـ آمل مي پيوندد.»

اما، بخش بندپي که حدود نيمي از آبادي هاي شهرستان بابل را شامل است، به علت کوهستاني بودن، راه هاي ارتباطي آن اکثراً «مالرو» مي باشد. اين راه ور اههاي منشعب از آن، راه هاي روستايي است که غيرفني و هم سطح زمين ساخته شده و در زمستان به سبب بارندگي زياد، صعب العبور مي گردد و هر ساله احتياج به تعمير و بازسازي دارد. «هم شهري» جوان و محقق ديگر شهر ما: يوسف الهي نيز از راه لطف به «نويسنده» تذکر داده است که امروزه، وضع جاده هاي بندپي فرق کرده است و با پاي مردي هاي حاج محمدفيروزي (بخشدار اسبق بندپي)، ابتدا جاده خاکي تا گلوگاه  مرکز بخش بندپي شرقي کشيده شده، و از طرف غرب بندچي نيز، جاده اي از جاده قديم بابل به آمل جدا شده پس از عبور از روستاي شوبکلا، صلحدارکلا، خشرودپي (مرکز بخش بندپي غربي)، وليک، ديوا، ادملا، به گلوگاه مي رسد. در دهه 1360 ش اين دو رشته جاده اسفالت گرديد و در همان سالها، جاده خاکي تا ييلاقهاي بندپي (قريه شيخ موسي، ورزنه، نشل ...) کشيده شد و بيشتر جاده هاي فرعي بخش جلگه اي بندپي نيز آسفالت مي باشد. همچنين، اين جاده آسفالته تا روستاي فيروزجاه ثابت نيز ادامه دارد.»

به هر حال، بابل با 5 راه ارتباطي به طهران وصل مي گردد که غير از سه راه ذکر شده (راه چالوس ـ راه فيروزکوه ـ راه هراز)، بايد راه هوايي (با استفاده از فرودگاه ساري) و نيز راه آهن (با استفاده از ايستگاه علي آباد) را نام برد.

با اين همه راه، اخيراً روزنامه خبر داده اندکه راه جديدي طرحريزي و به زودي اجرا خواهد شد که طهران را از طريق شمشک، نور به راه چالوس وصل مي نمايد و از آن جا مي توان با استفاده از راه نوشهر و لاهيجان به رشت رفت؛ و با سافتاده از راه محمود آباد، فريکار، بابلسر به بابل رسيد. مهمتر از اين، به نوشته جرايد، «طرحي» در دست بررسي است که درياي مازندران را به خيلج فارس وصل خواهد کرد و پس از اتمام، بابل را داراي يک راه آبي قابل کشتيراني متصل به آبهاي خليج فارس و اقيانوس هند خواهد نمود.

اي عقل بــرو برو که امشب شادم

از دست حساب غلطت آزادم

بيچارگي من آن زمان گشت شروع

کز جهل، به دام تو اسير افتادم

(خواجه عبدالله انصاري)

نوشته شده توسط کارشناس تکنولوژى و گروه آموزشی عمومی  | لینک ثابت |